امروز تولد رامین پوراندرجانی بود. جانش را نمی گرفتند امروز ۴۲ ساله می شد.اویی که در جماعت پزشکان منفعت طلب، محتاط و ترسوی امروز، بسان گل سرخی بود، گریبان گرفته در پشته ای خار.رامین هم سن من بود که جانش را گرفتند. جوانکی ۲۶، ۲۷ ساله، و پزشکی تازه قسم خورده که هنوز از کثافت دنیای آن بیرون خبر ندارد. لابد خیلی ذوق نو پزشک بودنش را داشت. لابد او هم مثل من برای خودش مهری خریده بود و با غرور روپوش سفید می پوشید. و لابد می خواست بالاخره خستگی آن هفت سال را در کند. ولی تا همیشه خستگی را به تن جوان و دستان شفابخشش گذاشتند.گاهی که حالم از عالم و ادم به هم می خورد، وابستگی عمیقی به مرده ها پیدا می کنم. امروز دلم می خواست رامین را زنده کنم و با هم چایی بنوشیم. و صحبت کنیم... صحبت کنیم. دلم می خواست بدانم موقعی که برای زندانیان تشخیص می گذاشت، مثل من ته دلش خالی بود یا نه؟ ایا فکر می کرد پزشک خوبی می شود؟ دلم می خواست غلظت امیدش را هم اندازه بگیرم.امروز دیدم بچه ها از پزشکیان صحبت می کنند. از کاندید شدنش برای سیرک.. از پزشک بودنش. پزشکیان پزشکیان... در حالی که از این مضحکه عقم گرفته بود، با خودم تکرار می کردم. و بالاخره فهمیدم اسمش را کدام گوری شنیده بودم. پزشکیان همان کثافتی بود که به رامین گفته بود اعلام کند زندانی ها از مننژیت مردند و نه از ضربه به سر. خودش بود، نه؟ همان که امان نامه داده بود.دلم می خواست رامین زنده بود، و از او می پرسیدم، هی. رامین. خوب عکس پزشکیان را نگاه کن... این یارو همانی است که تو را به کام مرگ کشاند. نه؟ می دانستی در اینده ای نزدیک این لجن گه گرفته را برای ریاست جمهوری این مملکت معرفی می کنند؟ و باورت می رود امروز بسیاری از هم کیشانت رتبه ی رزیدنتی شان را به فر
برچسب:
نویسنده: پرهام مرادی
تاريخ: شنبه
26 خرداد
1403 ساعت: 17:59